تولد - تاریخ: 1402/1/6 ساعت: 21:44
کیک تولدم رو در حالی خوردم که اشکم بند نمیاومد و لا به لای هر قاشق کیک یک ربع هق میزدم اینم پایان ۲۲ سالگی امیدوارم سال دیگه اینجا نباشم. Adblock test (Why?)
بریده - تاریخ: 1402/1/6 ساعت: 21:44
میدونی من تنها آدمیم که روز تولدم نزدیکترین فرد زندگیم برام آرزوی مرگ کرد
هجرت - تاریخ: 1401/11/26 ساعت: 19:13
اینجا رو پاک نکردمنگه داشتم واسه حفظ خاطرات و وقتایی که از همهجا بریدم اما از طرفی اونقدر هم محیطش دوست نداشتنی شده و کامنتای مزخرف و آزاردهنده میگیرم که خیلی مشتاق به نوشتن توش نیستم.یه سالیه تقریبا یه کانال تلگرام زدم و اونجا مینویسماگر قبل از این میشناختمتون و با هم در ارتباط بودیم یه راهی بدید ت...
عنوان ندارم - تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 12:11
از این پسره هم خوشم میاد - میدونم سال دیگه که اومدم آرشیو رو بخونم عمرا یادم بیاد این پسره کیه- ولی مسئله اینه ۲۰۰۰ تا دختر دیگه هم که توی اینستاگرام فالوش میکنند احتمالا همین حس رو دارندAdblock test (Why?)
- تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 12:11
باید به دکترم بگم سلام، منم با تعدادی زخم جدید که نتونستم جلوشون رو بگیرم، پوستم رو از دست من نجات بده، من رو از دست من نجات بده لطفا
بازگشت - تاریخ: 1401/4/7 ساعت: 14:54
از آدمی که هرشب به مرگ فکر میکنه نمیشه توقع داشت که روز برای زندگی تلاش کنه
کانال - تاریخ: 1401/4/7 ساعت: 14:54
اگر من میشناسمتون، اینجا با هم معاشرت داشتیم و خودتون دوست دارید بهم آدرس وبلاگ بدید براتون لینک کانالم رو بفرستم
رازدار - تاریخ: 1399/1/13 ساعت: 0:21
همون شب اول بهم گفت مامان بابام از هم جدا شدنوقتی داشتیم کات میکردیم گفت عکستو به سینا نشون دادم گفته عین فلان میمونیخواستم بگم تو عکسمو به همه دوستات نشون دادی ولی من به هیچ کس هیچ کس نگفتم که تو بچهی طلاقی :))
ناخواسته - تاریخ: 1399/1/13 ساعت: 0:21
من یه بچهی ناخواسته نبودم. مامانم توی دفتر خاطراتش از قبل هی آرزو کرده بود که بچه دار شه، کلی دعا واسه اومدنم خونده بودآدم واسه اومدن بچهی ناخواسته که دعا نمیخونهپس چطور بابام هیچ وفت منو نخواسته؟
وسواس - تاریخ: 1399/1/13 ساعت: 0:21
راهکاری برای درمان وسواس سراغ ندارید؟ دارم میمیرمروزی دهها هزار دفعه دستامو میشورمدستشویی رفتن واسم بزرگترین عذابه از وضو گرفتم زجر میکشمهر روز از ترسم میرم حموم تو این دو هفتهی عید فقط دو بار گوش
عفونت - تاریخ: 1398/11/29 ساعت: 18:51
سوم دبستان توی اردوی مدرسه دوستام چون سالاد اولویه من فقط تخم مرغ و سیب زمینی بود و خیارشور و کالباس نداشت ولم کردن رفتن :)) یاد همون جملهی معروفش افتاد.. تو حتما از یه خانوادهی... از وقتی که عاشقت شدم فقط حالمو بدتر کردن :(
بیا رویا ببافیم - تاریخ: 1398/11/29 ساعت: 18:51
عادتمونه هر وقت بهم میرسیم هزار ساعت خیال پردازی کنیممن بگم بیا دوتایی ماشینو برداریم بریم بیروناون بگه آره بریم برج میلادمن بگم میای فردا بریم انقلاباون بگه بعدشم بریم شیلا پیتزا بخوریممن بگم فردا با مترو میای بریم باغ کتاب تو راه ذرت مکزیکی بخوریم اون بگه آره بعدشم بلیط سینما بگیریم بریم فلان فیلم...
بلاک - تاریخ: 1398/10/15 ساعت: 2:03
یه دوست دارم در هر شرایطی فکر مانیکور پدیکور و زیبایی و دوست پسراشه :/ امروز بلاکش کردم که اعصابم راحت باشه
روحیه - تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 11:44
از وقتی قرار شده دوباره کنکور بدم روحیه ام عوض شده! فکر اینکه یه آینده ی روشنی مننتظرم باشه حالمو خوب می کنه
واحد گیری ترم ۲ - تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 11:44
این ترم به خاطر کنکورم ۱۴ واحد بیشتر نگرفتم! فقط یه شنبه وسه شنبه میرم دانشگاه...اینجوری خوبه منتهی از ماه رمضون می ترسم
زندگی مشترک - تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 11:44
خداییش تصورم راجع به زندگی مشترک اینجوری نبود درسته منم فانتزیای مخصوص به خودمو دارم اما فانتزیام محدود به یه زمانای خاصی میشه. یه دوست دارم ۳ سال عقد کرده است. هنوز اونقدر نمی تونه روی شوهرش حساب باز
نقطه ویرگول - تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 11:44
"نقطه ویرگول نشانه ی مبارزه با افسردگی و خودکشیست. نویسنده زمانی از نقطه ویرگول استفاده می کند که جمله اش به پایان رسیده اما نمی خواهد تمامش کند.!" امشب که این متن رو توی تلگرام دیدم به طرز عجیبی به دلم نشست. مطمئنا اگر جرات داشتم چنین مسئله ای رو عنوان کنم حتما یه دونه نقطه ویرگول تتو می کردم. خیلی...
بی دلیل - تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 11:44
چند شب پیش داشتم با یکی از دوستام حرف می زدم سر یه چیزی به شوخی گفتم لعنت به این زندگی!یهو گفت بیا خودکشی کنیم!گفتم می کنی؟!یه چند دقیقه ای صبر کرد و بعد تایپ کرد دلم واسه مامانم می سوزه گناه داره!پرس
بدبینی - تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 11:44
نمی دونم اینهمه بدبینی از چی منشا می گیره! امشب داییم گفت فلان جا کار هست می خوای واست درست کنم بری؟ مامانم یهو گفت نه این هنوز بچس نمی تونه از خودش دفاع و مراقبت کنه! نظری راجع به حرفی که زد ندارم اما منم به اندازه ی مامانم به همه چی بدبینم. به همکلاسیام به همکارام به دوستام... نمی دونم چرا اما این...
1179) - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:19
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.