1180) - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:19
یارانمو واریز کرد این یعنی اون حرفارو خونده.... بی خیال... حالا می خوام دختر مردمو با کلیپ ساختن برا شوهر سابقش حرص بدم خانمی که تو کلیپ قرار بازی کنه چهرش قرار معلوم نباشه و کلا محو باشه خیلی دوست دارم پیشنهاد بدن من خانومه تو کلیپ باشم ضمنا آهنگ هم خدارو شکر قرار شده اون آهنگ منفوره نباشه و از شعر...
1181)اندوه بزرگیست چه باشی چه نباشی - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:19
امروز فهمیدم وابستگی من به تو گرچه روی کاغذ شروع شد اما وقتی همه چیز روی کاغذ تمام شدآن احساس , و آن وابستگی تمام نشد فهمیدم هیچ موقع هم تمام نمی شود حتی اگر یکی بهتر بیایدهم تو هرگز از صفحه ی دلم پاک نمی شوی تلخ است اما نمی فهمم چرا من این اندوه را به طرز عجیبی دوست دارم نمی دانم از درد کلیه هست یا...
1182)اتاقهای سرد - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:19
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
1183)و فقط اونایی که همش می خوابن می تونن درک کنن که چه حالی دارم - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:19
چند روز پیش آ می گفت اوایل بعد طلاق همش می خوابیدم منم گفتم منم همینطور بیستو هفت و بیستو هشت سالگیم همش تو خواب گذشت الآن بعد دوسال تازه نزدیک چهار پنج ماهه از خواب بیدار شدم و اون تیکه از آهنگ اتاقهای سرد که می گه فقط اونایی که همش می خوابن می تونن درک کنن که چه حالی دارم و فقط بایستی تجربه کنی تا...
1184) - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:19
نه خانه ماندن نه نماندن و به عبارت دیگرنه سرگرم بودن نه نبودن در هر حال ..... بگذریم عصر خوبی نبود نه از سر اتفاقی بد از سر ..... بعدش بایستی که ... بگذریم بعدش حقم بود که باز کلیه درد بگیرم زدم از خانه بیرون بی هیچ ارایشی معمولا اگر نزدیکهای غروب بیرون بروم چون ضد آفتاب نمی زنم آرایش هم نمی کنم با ...
1185) - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:19
از جمله اعصاب خوردکننده ترین چیزها تو زندگیم زیر سوال رفتن احساساتمهاحساسات ،از خودگذشتگی فداکاری مهربانی و دلسوزی که اگه همه ی آدمها به طور متوسط 50درصد واجد این احساسات مذکور باشن به جرات می تونم بگم در من خیلی بیشتر از حد نرمالش یعنی در حد فوران زیاد و قسمت تلخترش این که این احساسات از جانب نامهر...
1186) - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:19
بشکنه این دست که نمک نداره امروز هشت ساعت رفتم آتلیه به کوب کار کردمبعد همش گفتن دیر کردی دیر کردی زهرمارو درد که دیر کردم بعدشم موقع رفتن گفتم فردا صبح میام بعد از ظهر نمی تونم بیام مهمون داریم ، میگه کی تحویل میدی انشاءالله پس ؟ والله فیلم عروسی مارو خیلی زود تحویل دادن چهار ماه طول کشید از عروسی ...
1187) - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:19
ددیشب از دست آ اینا عصبانی بودم حالا خندان فکر کنم تعادل روانی ندارم کلا . در این باره میتونم کلی شرح بدم که چرا گاهی رنجور و گاهی غیر رنجور م و آخر سر به نتیجه ای نرسم پس بی خیال اما کلا خواهر کوچیک رو بیشتر دوست دارم.
1188)آلبوم عکسامونو قیچی می کنم تموم عکسامون باید تکی بشه - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:19
تمام عکسامونو قیچی کرده بودم یا اونایی که تو کامپیوتر بودو کات کرده بودم ولی یه سری از عکسا بود که بهشون دسترسی نداشتم عکسای عروسی و عقد و یه قاب عکس و یکی هم فیلم عروسی وعکس بزرگه ی سرمجلسی غیر از سرمجلسی که دقیق نمی دونم کجاس بقیه تو طبقه ی بالایی کمد دیواری اتاق روبری اتاق من تو چمدون قرمز بودن ک...
1102) - تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 16:18
نمی دونم شاید باید قبول کنم که من دیگه هیچ وقت نمی تونم ازدواج کنمواز این بابت ناراحت نباشم ولی فکرشوکه می کنم که باید قبول داشته باشم این حقیقتو بدتر ناراحتم می کنه قبولم که نمی کنم وامیدوار که میشم و باز هیچ اتفاقی نمی افته باز ناراحت میشم در هر صورت من ناراحتم از طرفیم هر ازدواجی رو هم که نمی
1103) - تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 16:18
خیلی ممنون که دلمو تا بی نهایتی که می تونستی شکوندی که چی مثلا امتحانم کنی ببینی لایق بهشتت هستم یا نه؟نه نیستم بهشتت همون ارزونی خوشبختات که تو هفده هجده سالگیشون عشقو بهشون هدیه می دی ماها که آدم نیستیم .... از این به بعد منم موهامو از پشت مانتو می ذارم بیرون باد بخوره چیه گناهه باشه به جهنم
1104) - تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 16:18
به نظرم دیگه به حد کافی غصه خوردم الآن هر چند دلیلی برا شادی نیست ولی حوصله ای هم برای غصه خوردن نیست . کاش یه انگیزه ایجاد شه به جای بی خودی غرق نت شدن پاشم این اتاقم و مرتب کنم ...
1105) - تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 16:18
رفتن تلخ بود سخت بود ولی مگر چاره ای به جز رفتن هم بودرفتن رفتن بود ولی نه مثل همه ی رفتنهادیر فهمیدم که انگار آن رفتن ته ته قصه ی من بودگاهی فکر می کنم کاش نرفته بودم ولی چگونه می ماندم وقتینمی توانستم آدم خوبه ی قصه اش باشموقتی برای یاد دادن تنها همان خوبی هایی که بلدبودم ناتوانم کردندخوبی کردم و
1106) - تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 16:18
سه سال پیش در همین وبلاگم نوشته بودم که محاسبه کرده ام وخدارا شکر که تولد 29سالگیم یعنی آخرین سال جوانیم با ماه رمضان مصادف نخواهد شد ؛البته بلاگفا خاطرات آن سال را خورد... آن موقع تولد 26سالگیم با اوایل ماه رمضان مصادف بود به نظرم قشنگترین سال تولد زندگیم هم همان 26سالگیم بود ؛ یک عده دوست دارند
1107) - تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 16:18
بالاخره رفتم دکتر سونوگرافی و آزمایش نوشت آزمایش فردا صبح باید سه ساعت بعدبیدارشدن باشه و تاسه ساعت هم هیچی نخورم که این قسمتش خیلی سخته آخه لاقل یه آب و کاش می شد خورد سونوگرافی هم هفته ی بعد یکشنبه و هر دو هم بعلاوه ی ویزیت دکتر یه عالمه هزینه شد واقعا این بیمه برا چیه نمی فهمم ؛ از دکتر هم اصلا خ...
1108) - تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 16:18
آزمایش هورمونی صبح و که باید سه ساعت بعد بیداری و ناشتا انجام می شد به خاطر شرایط بیداری وصبحونه نخوردنش خیلی سختتر از روزه داری بودچون موقع روزه حداقل میشه خوابید هرچند مثلا بیدار بودم ولی بینش چند دقیقه هم چرت زدم حالا چقدر تو صحت آزمایش تاثیر بذاره نمی دونم . وقتی ازم خون کشیدن مامانم گریه ا
1109) - تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 16:18
مامان گفت :بابا خودش سهل انگاری کرده تورو بیمه ی تکمیلی نکرده کلا خانواده ی سهل انگاری داریم خودمم سهل انگار هستم البته فقط نمی دونم ارثی سهل انگار شدم یا اکتسابی ؛ جواب این آزمایشم گرفتیم سردرنیاوردم چی به چیه فکر کنم همش کمی از نرمال بیشتره اونم احتمالا واسه خاطر چرتهای چند دقیقه ایمه این آزم
1110) - تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 16:18
اسم من پارلا نیست ، دوست داشتم اسم دخترم باشه دختری که هیچ وقت به دنیا نیومد همیشه از اسم سمانه بدم میومد الآنم یه سادیسم بیکار به اسم سمانه اومده وبلاگم کامنت میده معلوم نیست دلش از چی پره که حرفای من بهش برخورده آخه انسان معمولا از چیزی بدش میاد که خودش و شامل حالش احساس کنه احتمالا یه شوهری داره
1111)علایق :چشم رنگی - تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 16:18
موهاش مدل رپ بود صورتش گرد بودچشاش ریز و ژاپنی بود دماغش پهن و کمی بزرگ ولی کوتاه بود لباش نازک بود ترکیب صورتش بانمک بود قدش یکو هفتادو هشت اینا می شد نسبتا لاغر بود اولین باری که دیدمش دستش شکسته بود و از گردنش آویزون بود با گوشه ی چشمی نگاهم کرد با نگاه خاصی که به من کرد چشمم که به صورت بانمک